تبليغاتX
قرو قاطی

قرو قاطی

جورواجور

این

وبلاگ

 تعطیل شد.

 

خدانگهدار

+نوشته شده در 88/04/13ساعت16:53توسط ملیکا | |

هیچ فکر نمی کردم به جرم عاشقی اینگونه مجازات شوم!!!

هر کس به طریقی دل ما می شکند

بیگانه جدا دوست جدا می شکند

بیگانه اگر می شکند حرفی نیست

من در عجبم دوست(!!!)چرا می شکند...

+نوشته شده در 88/04/06ساعت11:40توسط ملیکا | |

برای تمام دلتنگی ها دلتنگم

برای تو...من...ما و هرچه بینمان گذشته است.

برای عشقمان که در قابی کوچک و غبارآلود

هنوز هم زیباتر از همیشه لحظه هایمان را در خودش جای داده است.

همان عشقی که لبخندت آب حیاتش بود.

اما نمیدانم چرا به یکباره سراغی از آن نگرفتی

آن هم درست زمانی که میخواست به ثمر بنشیند

تو میتوانستی...

          اما نخواستی...

                       در حالی که من میخواستم

                                                     اما نتوانستم...

+نوشته شده در 88/03/25ساعت15:13توسط ملیکا | |

...

...

...

...

...

 ...

 

 

 

 

 

+نوشته شده در 88/02/19ساعت19:9توسط ملیکا | |

سلاااااااااااام به همه ی دوستای گلم.

حالتون خوبه؟؟؟؟امیدوارم خوب باشین...

 فردا یه روز خیلی خوبه...یه روز خیلی خیلی خوب که خیلی واسم عزیزه...

 فردا تولـــــــــــــــــــده...

  تولده یه گل...یه عزیزه دل...تولده داداش عزیزم.

اون بهتـــــــــرین داداش دنیاست.منم خیلی خیلی دوستش دارم.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

 تولـــــــــــــــدت مبـــــــــــــارک عزیزدلم.

 تولـــــــــــــــدت مبـــــــــــــارک عزیزدلم.

 تولـــــــــــــــدت مبـــــــــــــارک عزیزدلم.

 تولـــــــــــــــدت مبـــــــــــــارک عزیزدلم.

تولـــــــــــــــدت مبـــــــــــــارک عزیزدلم.

تولـــــــــــــــدت مبـــــــــــــارک عزیزدلم.

تولـــــــــــــــدت مبـــــــــــــارک عزیزدلم.

.

.

.

.

.

امیر جون امیدوارم که 1200000 سال زنده باشی و همیشه ی همیشه واسم بمونی گلم.

 

.

.

.

 تولد تولد تولدت مبارک

مبارک مبارک تولدت مبارک.

 بیا شمعارو فوت کن

 تا 1200000 سال زنده باشی...

.

.

.

خوشبخت باشی و به همه ی آرزوهات برسی گله من.

 دوســــــت دارم. قربانت ملیکا.

+نوشته شده در 88/01/16ساعت16:12توسط ملیکا | |

باز کن پنجره ها را که نسیم

روز میلاد اقاقی ها را جشن می گیرد

و بهار روی هرشاخه کنار هر برگ

شمع روشن کرده ست...

 همه ی چلچله ها برگشتند

و طراوت را فریاد زدند...

                                          (فریدون مشیری)

+نوشته شده در 88/01/01ساعت10:43توسط ملیکا | |

گاهی اینقدر احساس بی پناهی و تنهایی میکنم

که دیگه ابهت دیوارها و سقف ها هم آرومم نمیکنه...

همه کس و همه چیز به اندازه ای بیگانه میشن که انگار هرگز ندیدیشون و نمیشناسیشون.

در چنین دقایقی فقط یاد تو دلمو آروم میکنه و آرامش  بخشه....

منو با خودت بیگانه نکن...از بیگانگی با بقیه باکی نیست....

+نوشته شده در 87/12/13ساعت19:48توسط ملیکا | |

سلام....حال و احوال همه خوبه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟تصاوير زيبا سازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com

فردا تولده بنده هست.....۱۶ بهمن.تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com

من عاشق زمستونمتصاوير زيباسازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com

 با اینکه تموم روزای زمستون سرماخوردمتصاوير زيباسازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com  و در حال آمپول زدن و قرص خوردنما

 اما خوب خیلی فصل خوشگلیه...

همه فصلا قشنگ هستنا اما من زمستونو بیشتر تر تر دوست دارم.....

حالا اگه دوست داشتین تولدمو بتبریکین(چه پررو...نه؟؟؟؟)

کارت دعوت نمیفرستم...هرکی دوست داشت بیاد....تصاوير زيباسازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com

قربونتون ملیکا....تصاوير زيباسازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com

+نوشته شده در 87/11/15ساعت16:54توسط ملیکا | |

 

 تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.comسلام به همه ی دوستا....

تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.com

+نوشته شده در 87/11/02ساعت17:1توسط ملیکا | |

 

بدون شرح...

+نوشته شده در 87/10/07ساعت19:19توسط ملیکا | |

شبی باز خواهی گشت با چمدانی از سکوتهای شکسته

و با کوله باری از عطر گلهای بودن...

شبی برمی گردی و از غروب هایت برایم خواهی سرود...

آری بارانم...

میدانم که شبی باز خواهی گشت و تمام کوچه های قلبم را

لبریز از عطر آمدنت خواهی کرد.... 

+نوشته شده در 87/09/11ساعت14:19توسط ملیکا | |

امروز به اندازه ی تمام دلتنگی هایم شاعر می شوم

پیراهن غصه به تن می کنم و

می نویسم از تمام شمع های امیدی که در دالان قلبم خاموش مانده اند

و از پروانه های بی وفای روزگار که با رفتنت آن ها نیز مرا ترک کرده اند...

شاعر میشوم

به اندازه ای که رنگ چشمانت را در قاب نوشته هایم جای دهم و

به آنها بگویم که امروز بی قرار تر از همیشه ام.

شاعر می شوم

به اندازه ای که لبخند تو را روی نوشته هایم بیابم و

ببینم که آنها با حضور نامت در صفحات دفترم خوشحالند و

از نبودنت در صفحه ی روزگار نالان...

من تنها شدم

از همان روز که خانه ی خاکی را بر گل ها و سنجاقک های روی زمین ترجیح دادی

و از همان روزی که چشم هایت را بستی و مهمان خاک شدی...

و همه ی اینها یک بهانه دارد و

بهانه ی من رفتن توست...  

+نوشته شده در 87/08/30ساعت14:47توسط ملیکا | |

آی مردم..

وقتی مردم...

پارچه ی سیاهی روی تابوتم بکشید

تا همه بدانند سیه روز و بدبخت بوده ام...

دستانم را از تابوت بیرون بگذارید

تا بدانند به هیچ یک از آرزوهایم نرسیده ام...

چشمانم را باز بگذارید

تا بدانند چشم به راهش بوده ام...

تنها ،  قطعه یخی بر روی سنگ قبرم بگذارید

تا قطره قطره آب شود و به جای

معشوقم

اشک بریزد...

+نوشته شده در 87/08/21ساعت13:13توسط ملیکا | |

 در جلسه ی امتحان عشق

من مانده ام و یک برگه ی سفید!

یک دنیا حرف ناگفتنی

و یک بغل تنهایی و دلتنگی...

درددل من در این کاغذ کوچک جا نمی شود!

در این سکوت بغض آلود

قطره ی کوچکی هوس سرسره بازی می کند!

وبرگه ی سفیدم عاشقانه

قطره را به آغوش می کشد!

عشق تو نوشتنی نیست...

در برگه ام کنار آن قطره یک قلب کوچک می کشم!

وقت تمام است...

برگه ها بالا...

+نوشته شده در 87/08/14ساعت13:35توسط ملیکا | |

عشق می آید  عشق می رود ...

همیشه هنگامی که خود می خواهد نه آنگاه که ما می خواهیم

برای آمدن خود تمامی آسمان را

تمامی زمین را

تمامی زمان را می طلبد...

نمی تواند در تنگنای معنی قرار یابد حتی نمی تواند به خوشبختی بسنده کند...

عشق آزادی است...

آزادی و خوشبختی به یک راه نمی روند

آزادی با شادی هم پا می شود و ما را خیلی بالاتر از جایی که هستیم

خیلی بالاتر از جایی که خود هست می برد.... 

 

+نوشته شده در 87/08/09ساعت15:29توسط ملیکا | |